امپراتور

امام على بن ابى طالب امير المؤمنين (ع)

 ابو الحسن،  على بن ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن کلاب،  نخستين امام از ائمه اثنى عشر،  دومين معصوم از چهارده معصوم (ع) و در نظر اهل سنت خليفه چهارم از خلفاى راشدين است.

 آن حضرت دومين شخص عالم اسلام(پس از رسول اکرم (ص))و وصى و ولى مطلق هستند و اعتقاد به امامت و وصايت و ولايت آن حضرت و يازده فرزند بزرگوارش يکى از اصول مذهب اماميه است. اما عده‏اى از پيروان و معتقدان آن حضرت به ملاحظه کثرت فضايل و کرامات ايشان از جاده اعتدال منحرف شده و اعتقاداتى فوق اعتقادات شيعه اماميه درباره ايشان پيدا کرده‏اند. اين عده به غلات يعنى غلو کنندگان معروف شده‏اند و هم در نظر اهل سنت و هم در نظر شيعه از جاده هدايت به دور افتاده‏اند و از اهل بدعت و ضلال محسوب مى‏گردند.

 ابو طالب نام پدر ايشان بود و اين کنيه‏اى بود به جهت پسر بزرگترش که طالب نام داشت و اين کنيه بر نام واقعى او که عبد مناف بود غالب آمد و در تاريخ اسلام هيچگاه او را عبد مناف نخوانده‏اند و فقط با ابو طالب از او ياد کرده‏اند.

 حضرت على (ع) به جز کنيه ابو الحسن به ابو تراب نيز معروف بود و اين کنيه را حضرت رسول (ص) به او داده بود و آن هنگامى بود که او را بر روى خاک خوابيده ديده بود و او را بيدار کرده و گرد و خاک از پشت او برافشانده و فرموده بود تو ابو تراب هستى. آن حضرت اين کنيه را چون از جانب رسول اکرم (ص) به او داده شده بود بسيار دوست مى‏داشت و آن را بر کنيه‏ها و القاب ديگر ترجيح مى‏داد. اما بنى اميه و دشمنان حضرت در اين کنيه نوعى تحقير و توهين مى‏ديدند و به کسان خود دستور داده بودند که آن را همچون دشنام و ناسزايى درباره او بکار برند. زياد بن ابيه و پسرش عبيد اللّه بن زياد و حجاج بن يوسف ثقفى اين کنيه را درباره او بسيار بکار مى‏بردند.

 مى‏گويند مادرش او را حيدره نام نهاده بود،  اما پدرش ابو طالب نام او را به على تغيير داد. در رجزى که به آن حضرت منسوب است و آن را در غزوه خيبر در برابر مرحب خيبرى خوانده است تصريح به اين معنى است،  زيرا حضرت در اين رجز فرموده است: أنا الذي سمتني أمي حيدرة (من کسى هستم که مادرم مرا حيدره ناميد).

 مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است و بنا به گفته علماى انساب نخستين زن هاشمى است که به ازدواج يک مرد هاشمى (ابو طالب) درآمده است و صاحب فرزند شده است. اين بانو را يازدهمين کسى گفته‏اند که اسلام آورده و حضرت رسول (ص) بر جنازه او نماز خواند و فرمود که پس از ابو طالب هيچکس درباره من بيشتر از او نيکى نکرده است.

تولد امام على (ع)

 تولد امام على (ع) روز سيزدهم ماه رجب سال سى‏ام عام الفيل،  در خانه کعبه اتفاق افتاده است. مى‏گويند کسى پيش از آن حضرت و پس از ايشان در خانه کعبه متولد نشده است. اگر تولد حضرت رسول (ص) در عام الفيل اتفاق افتاده باشد و عام الفيل بنا بر بعضى محاسبات با سال 570 م. منطبق باشد،  بايد تولد حضرت امام على (ع) در حدود سال 600 م. اتفاق افتاده باشد،  يعنى 21 سال قبل از هجرت (با در نظر گرفتن اختلاف سالهاى قمرى و ميلادى اين تاريخها تقريبى است) .

اسلام آورنده نخستين‏

 از جمله نعمتهاى الهى در حق على ابن ابى‏طالب (ع) يکى آن بود که وقتى قريش در قحطى بزرگى افتادند و ابو طالب را فرزند و عيال زياد و توانايى مالى کم بود،  حضرت رسول (ص) به عموى خود عباس که مردى توانگر بود گفت برويم و از بار زندگى ابو طالب بکاهيم و هر کدام يکى از پسران او را برگيريم و پيش خود نگاهداريم. عباس اين پيشنهاد را پذيرفت و هر دو پيش ابو طالب رفتند و گفتند ما مى‏خواهيم هر کدام يکى از پسران ترا نزد خود نگاهداريم تا اين مصيبت قحطى از ميان ما برداشته شود. ابو طالب که از ميان فرزندان خود عقيل را از همه بيشتر دوست داشت گفت اگر عقيل را نزد من بگذاريد هر يک از پسران ديگر مرا که مى‏خواهيد مى‏توانيد ببريد. پس عباس جعفر را همراه خود به خانه برد و حضرت رسول (ص) امام على (ع) را و امام على (ع) نزد رسول خدا (ص) بزرگ شد تا آنکه آن حضرت به نبوت مبعوث شد و امام على (ع) به او ايمان آورد.

 بسيارى از سيره نويسان و محدثان اهل سنت امام على (ع) را نخستين کسى مى‏دانند که اسلام آورد و آنها که خديجه را نخستين اسلام آورنده مى‏دانند امام على (ع) را نخستين اسلام آورنده از مردان مى‏شمارند.

 اينکه حضرت امير (ع) اسلام آورنده نخستين،  دست کم از ميان مردان،  باشد امرى طبيعى به نظر مى‏رسد،  زيرا بنا بر روايت سيره‏نويسان،  حضرت رسول (ص) بعثت خود را نخست به خديجه اعلام فرمود و خديجه قول او را تصديق و تأييد کرد. دومين شخصى که از اسلام و بعثت حضرت رسول (ص) مى‏بايست آگاه مى‏شد على بن ابيطالب (ع) بود که در خانه آن حضرت زندگى مى‏کرد و در آن هنگام به اختلاف روايات ميان ده تا پانزده سال داشت. پس از او زيد بن حارثه بود که پسر خوانده و آزاد کرده پيامبر (ص) بود و در همان خانه زندگى مى‏کرده است .

 رواياتى هست که در آغاز فقط حضرت رسول (ص) و خديجه و امام على (ع) را در حال نماز گزاردن ديده‏اند و روايات ديگرى هست که به موجب آن حضرت رسول (ص) در آغاز بعثت به هنگام نماز،  با امام على (ع) و پنهان از نظر ديگران به شکاف کوهها و دره‏هاى مکه مى‏رفتند و در آنجا نماز مى‏خواندند.

 بعضى از متعصبان و محدثان اهل سنت خرده گرفته‏اند که بر فرض آنکه امام على (ع) نخستين مسلم باشد چندان فضيلتى را براى او ثابت نخواهد کرد،  زيرا آن حضرت در آن زمان در سالهاى کودکى بوده است و ايمان و اسلام از سالهاى بلوغ معتبر است. در پاسخ بايد گفت که اين فضيلت مهمترى بر فضايل امام على (ع) مى‏افزايد و آن اينکه آن حضرت در ميان مهاجرانِ نخستين و در ميان جنگجويان بدر که سمت فضيلت و برترى بر اصحاب ديگر حضرت رسول (ص) را دارند،  تنها کسى است که هرگز بت پرستى نکرده است و از آن هنگام که خود را شناخته است خداى واحد را پرستيده و با رسول خدا (ص) نماز گزارده است.

 بنا بر روايتى ديگر چون آيه: و أنذر عشيرتک الأقربين (به خويشاوندان نزديک خود هشدار ده) نازل شد،  حضرت رسول (ص) بنا بر اين دستور الهى فرزندان و نبيرگان عبد المطلب را که نزديکترين خويشان او بودند دعوت کرد و فرمود هر کس از شما پيشتر از ديگران با من بيعت کند برادر و دوست و وارث من خواهد بود و اين سخن را سه بار تکرار فرمود و در هر بار فقط امام على (ع) برخاست و آن حضرت را تأييد و تصديق کرد و حضرت رسول (ص) فرمود: «اين مرد،  برادر من و وصى من و خليفه من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت کنيد».

در فراش پيامبر (ص)

 بنابر روايات سيره‏نويسان،  در شبى که قريش قصد داشتند به خانه حضرت رسول (ص) بريزند و او را به قتل برسانند،  پيامبر (ص) آن شب به تعليم جبرئيل در بستر خود نخوابيد و به على(ع) گفت در بستر من بخواب و اين پارچه سبز حضرمى را بر خود بپوشان که آنها نخواهند توانست آزارى به تو برسانند. آن شب حضرت رسول (ص) با ابو بکر از مکه بيرون رفت و امام على (ع) در رختخواب او خوابيد. کفار قريش بر در خانه آن حضرت گرد آمده بودند و مراقب او بودند و مى‏پنداشتند که آنکه خوابيده است خود حضرت رسول (ص) است. نزديک بامداد امام على آن پارچه را به يکسو افکند و قريش به اشتباه خود پى‏بردند. اما دير شده بود زيرا حضرت رسول (ص) از مکه بيرون رفته بود. على سه شبانه روز در مکه ماند تا اماناتى را که مردم پيش رسول اکرم (ص) داشتند مسترد کند و پس از به پايان رساندن اين مأموريت از مکه بيرون رفت و به حضرت رسول (ص) پيوست.

تزويج فاطمه (ع)

 در سال اول يا دوم يا سوم هجرى،  حضرت رسول (ص) فاطمه (ع) را به امام على (ع) تزويج کرد. بنا بر بعضى روايات مَهر آن حضرت پانصد درهم بود که مطابق با وزن دوازده اوقيه و نيم نقره است (هر اوقيه چهل درهم است) و گفته‏اند که مهر دختران ديگر حضرت رسول (ص) نيز به همين مقدار بوده است. اما درباره مهر حضرت فاطمه (ع) اقوال ديگرى هم ذکر شده است که بايد به کتب مفصل رجوع کرد.

 بنا بر بعضى از روايات ابتدا ابو بکر و عمر از حضرت فاطمه (ع) خواستگارى کرده بودند،  ولى حضرت رسول (ص) پاسخ رد به ايشان داده بود. در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرى حسن بن على (ع) از اين ازدواج بوجود آمد و در سوم شعبان سال چهارم هجرت تولد حسين بن على (ع) اتفاق افتاد.

غزوات‏

 بنا به روايات،  حضرت امير (ع) در همه غزوات بجز غزوه تبوک حضور داشته است و عَلَم حضرت رسول (ص) همواره به دست امام على (ع) بوده است. در غزوه تبوک خود حضرت رسول (ص) امام على (ع) را به جاى خويش در مدينه گذاشت و اين امر موجب بروز اين شايعه شد که حضرت رسول (ص) از مصاحبت امام على (ع) خوشدل نيست. امام على (ع) اين شايعه را با آن حضرت در ميان نهاد و آن حضرت سخن بسيار معروف خود را«أ ما ترضى أن تکون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي» (آيا نمى‏خواهى که پايگاه تو نزد من مانند پايگاه هارون در برابر موسى باشد،  جز آنکه پيامبرى پس از من نخواهد بود) ادا فرمود.

 اگر در احوال موسى (ع) و هارون (ع) مطالعه شود معلوم خواهد شد که هارون (ع) برادر و نزديکترين شخص به موسى (ع) بوده است،  پس با اين مقايسه که حضرت رسول (ص) فرمودند،  شکى نمى‏ماند که او امام على (ع) را نزديکترين شخص به خود و حتى مقام او را با خود برابر دانسته و فقط نبوت را که اختصاص به خودش داشته است استثنا فرموده است.

 شجاعت و رشادت آن حضرت در همه غزوات معروف است و کتب سيره و حديث اهل سنت مشحون از شرح دلاوريهاى آن حضرت است. اگر به فهرست کشته شدگان مشرکان در جنگ بدر مراجعه شود،  معلوم مى‏گردد که در اين جنگ هشت تن از هفتاد تن مشرک مقتول بطور مسلم به دست حضرت على (ع) کشته شده‏اند و اين عده بجز کسانى هستند که در قتلشان اختلاف است که آيا به دست امام على (ع) کشته شده‏اند يا کسان ديگر و بجز کسانى هستند که امام على (ع) در قتل ايشان،  با ديگران مشارکت داشته‏اند.

 در جنگ احد هنگامى که عده زيادى از اصحاب حضرت رسول (ص) از دور ايشان گريختند،  امام على (ع) از جمله اشخاص معدودى بود که پاى فشرد و خود را سپر آن حضرت کرد. در اين جنگ نيز عده‏اى از سران قريش به دست آن حضرت به قتل رسيدند. از آنجمله عبد اللّه بن عبد العزى بن عثمان بن عبد الدار معروف به طلحة بن ابى طلحة از طايفه بنى عبد الدار بود که لواى قريش به دست او بود. عبد اللّه بن حميد بن زهير از طايفه بنى اسد و ابو امية بن ابى حذيفة بن المغيرة از طايفه بنى مخزوم نيز از جمله کسانى بودند که در احد به دست حضرت امير (ع) کشته شدند.

 قتل عمرو بن عبدود،  در غزوه خندق،  به دست آن حضرت سخت مشهور است. در جنگ خيبر حضرت رسول (ص) علم سفيد خود را به ابو بکر داد و او را براى گرفتن يکى از قلاع خيبر فرستاد. ابو بکر بى‏آنکه کارى انجام دهد بازگشت. حضرت فرداى آن روز عمر بن خطاب را مأمور آن مهم کرد و او نيز نتوانست کارى انجام دهد. آنگاه حضرت فرمود که من فردا علم را به دست کسى خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و گريز پا نيست و خداوند اين قلعه را به دست او خواهد گشود. آنگاه امام على (ع) را فرا خواند و علم را به دست او داد و فرمود اين علم را پيش ببر تا خداوند فتح اين قلعه را به دست تو ممکن گرداند.

 امام على (ع) علم را بگرفت و به نزديک قلعه رفت و با مدافعين قلعه به جنگ پرداخت. يکى از ايشان ضربه‏اى بر او زد که سپر را از دست مبارک او بينداخت و آن حضرت لنگه در قلعه را از جاى برکند و بجاى سپر بکار برد و چندان جنگيد که خداوند فتح را نصيب او کرد.

 در غزوه حنين که افراد قبايل هوازن از شکافها و گردنه‏هاى کوه بناگاه بر مسلمانان حمله کردند و مسلمانان روى به گريز نهادند از جمله کسانى که پاى فشرد و حضرت رسول (ص) را ترک نکرد امام على (ع) بود.

سوره برائت‏

 حضرت رسول (ص) در سال نهم هجرت ابو بکر را مأمور فرمودند که آيات برائت را بر مشرکان مکه اعلام کند. در اين سال مشرکان نيز بنا به معاهداتى که با حضرت رسول (ص) داشتند،  بطور جداگانه به حج رفته بودند. پس از حرکت ابو بکر جبرئيل به دستور خداوند از پيغمبر خواست تا امام على (ع) را مأمور ابلاغ کند. بنابر آن سوره،  مشرکانى که بنا به عهد عام مى‏توانستند به حج بروند پس از انقضاى ماههاى حرام ديگر حق نزديک شدن به کعبه و اداى حج نداشتند و به ايشان اعلام جنگ شده بود و نيز کسانى از مشرکين که معاهده خاص با مسلمانان داشتند فقط تا پايان مدت مذکور در معاهده مى‏توانستند به حج بروند. در سوره مذکور به منافقان و تخلف کنندگان از جنگ تبوک نيز اشاره شده بود.

 چون اين سوره نازل شد،  کسانى به آن حضرت گفتند که اين سوره را توسط ابو بکر بفرست تا آن را در روز حج به همه اعلام کند و حضرت در پاسخ ايشان فرمود که به من امر شده که اين سوره را يا خود يا به توسط يکى از اهل بيتم اعلام کنم،  بعد امام على (ع) را مأمور کرد که اين سوره را در ايام حج براى مردم بخواند.

غدير خم‏

 حضرت رسول (ص) در سال دهم هجرى پس از بازگشت از حجة الوداع،  در ناحيه رابغ در نزديکى جحفه در موضعى به نام غدير خم،  مردم را پيش از آنکه پراکنده شوند و به ديار خود روند جمع فرمود و خطبه‏اى خواند و در آن خطبه اين کلمات بسيار مشهور را درباره حضرت امير (ع) بر زبان راند: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» (هر که من مولايش بوده‏ام على مولاى اوست،  خداوندا دوست بدار آنکه او را دوست بدارد و دشمن بدار آنکه او را دشمن بدارد و يارى ده آنکه او را يارى دهد و خوار کن آنرا که او را خوار دارد).

سقيفه بنى ساعده و بيعت با ابوبکر

 پس از رحلت حضرت رسول (ص) پيش از آنکه آن حضرت به خاک سپرده شود،  بزرگان قريش و انصار در مدينه گرد آمدند و پس از مشاجره لفظى کوتاهى،  با ابو بکر بيعت کردند.

 در اين موضوع ميان اهل سنت و شيعه سخن بسيار گفته شده است. اما دو امر در اينجا قطعى است: يکى آنکه با ابو بکر بيعت کردند و او به جانشينى پيغمبر اسلام (ص) برگزيده شد و ديگر آنکه شيعه از همان آغاز اين بيعت را درست ندانسته و جانشينى بلافصل حضرت رسول (ص) را حق حضرت على (ع) مى‏دانند. پس نزاع ميان شيعه و سنى در واقعيت تاريخى که خلافت ابو بکر پس از حضرت رسول باشد نيست،  نزاع در مسأله تعيين حق است که در اينجا يک مسأله اعتقادى دينى است.

 آنچه از خطب و سخنان حضرت امير (ع) برمى‏آيد اين است که ايشان همواره خلافت را حق خود مى‏دانسته‏اند و هيچکس را براى اينکار سزاوارتر از خود نمى‏دانسته‏اند. البته ايشان ناگزير با ابو بکر و عمر و عثمان بيعت کرده‏اند و اين براى حفظ مصالح مسلمين يعنى پرهيز از ايجاد خلاف و نفاق ميان مسلمانان بوده است. اما مسأله تعيين حق مسأله ديگرى است.

 علماى اسلام در اينکه آيا امامت امرى الهى است و تعيين آن بايد از جانب خدا و از راه نص باشد و يا اينکه امرى سياسى و دنيوى است و منوط به انتخاب و تعيين اهل حل و عقد است،  اختلاف کرده‏اند. علماى شيعه رهبرى امت را مانند نبوت امرى مى‏دانند که بايد به تعيين الهى باشد و اين تعيين از راه نص پيغمبر يا امام معصوم صورت مى‏گيرد.

 پس از فراغ از اصل مسأله و اثبات لزوم نصب امام از جانب خدا يا از جانب مردم بدنبال مصداق آن مى‏روند و مى‏گويند که اين برگزيده الهى يا منتخب مردم،  بايد چه کسى باشد و چه صفاتى را حائز باشد و دارنده آن شرايط چه کسى يا کسانى بوده‏اند.

 مسأله از هر جنبه که نگريسته شود اين امر محرز و قطعى است که امام على (ع) در نظر کافه مسلمين از جمله اشخاص ممتاز و برجسته‏اى بود که از همان آغاز،  نامزدى و شايستگى ايشان براى خلافت مطرح بوده است. اما چرا ايشان را در همان آغاز انتخاب نکردند،  مسأله‏اى است که از لحاظ تاريخى قابل طرح و بحث است.

 علت اصلى جريان سقيفه بنى ساعده و توافق بر انتخاب ابو بکر را بايد در تعصبات قومى و قبيله‏اى که عامل و محرک اصلى و انگيزه پشت پرده بسيارى از جريانهاى سياسى تاريخ اسلام بوده است جستجو کرد.

 از شرح کوتاهى که از واقعه سقيفه بنى ساعده در دست است برمى‏آيد که از مدتها پيش رقابتى نهانى ميان مهاجران و انصار در کار بوده است. مهاجران خود را از هر جهت بر انصار که مردم مدينه بودند مقدم مى‏دانستند،  زيرا فضل تقدم در اسلام و خويشى نسبى با حضرت رسول (ص) را منحصر به خود مى‏دانستند و خويشاوندى در نسب مهمترين عامل در مناسبات انسانى در ميان قبايل است. انصار مدعى بودند که پيغمبر (ص) و مهاجران را پناه داده‏اند و اگر آنها اينکار را نمى‏کردند معلوم نبود که مردم مکه چه بر سر جامعه ضعيف و اقليت ناتوان اسلامى مى‏آورد. مذاکرات سقيفه اين رقابتها و اميال درونى را آشکار مى‏سازد.

 اما بجز رقابت شديد ميان انصار و مهاجران مکه،  در ميان هر يک از اين دو گروه نيز رقابت شديد طايفگى و قبيله‏اى وجود داشت. هنوز جراحات جنگهاى ميان اوس و خزرج در مدينه پيش از هجرت حضرت رسول (ص) کاملا التيام نيافته بود و هر جا فرصتى پيش مى‏آمد اثر کينه‏هاى قديم ظاهر مى‏شد. رقابت ميان طوايف مختلف قريش نيز همچنان برقرار بود و طوايف ضعيفتر قريش مانند تيم و عدى و فهر نفوذ و قدرت طوايف نيرومند بنى اميه و بنى هاشم و بنى مخزوم را برنمى‏تافتند.

 در اين ميان بزرگان قريش به جهت اقامت در مکه که از مراکز مهم عربستان بود و به جهت تجارتهاى عمده با خارج عربستان و سفرهاى بازرگانى به خارج،  شم سياسى قويتر و اطلاعات و تجارب سياسى بيشترى از افراد اوس و خزرج که به کشاورزى مشغول بودند داشتند خود را براى حوادث سياسى آينده بهتر آماده ساخته بودند.

 سه تن از افراد قريش که از قبايل ضعيفتر قريش ولى شخصيت‏هاى برجسته و ممتازى بودند و به واسطه همين شخصيت ممتاز خود نفوذ فراوانى در ميان ياران حضرت رسول (ص) داشتند در اين بازى قدرت برنده شدند: ابو بکر از طايفه تيم و عمر از بنى عدى و ابو عبيده جراح از طايفه فهر (از قريش ظواهر) .

 ما از لحاظ تاريخى از اتحاد اين سه شخصيت خبر نداريم،  اما داستان سقيفه از اين اتحاد پرده برمى‏دارد. اين سه تن با مهارت و توانايى سياسى خود توانستند از دو امر استفاده کنند: اولا از رقابت ميان اوس و خزرج حداکثر استفاده را ببرند و ثانيا زمان را - به جهت غيبت امام على (ع) و عباس که مشغول امر تغسيل و تجهيز و کفن و دفن پيکر رسول الله(ص) بودند - غنيمت شمارند زيرا استدلال عمده ابو بکر و عمر بر اين پايه بود که مهاجران چون خويشان و نزديکان حضرت رسول(ص)هستند پس خلافت حق ايشان است.اگر حضرت على(ع)در اين مذاکرات حضور داشتند، فرد برجسته موضوع اين استدلال ايشان بودند و نظرها پيش از آنکه متوجه ابو بکر و عمر شود متوجه امام على(ع)مى‏شد که هم سابقه فداکاريش در اسلام بيشتر بود و هم نزديکترين فرد به رسول خدا(ص)بود.ابو بکر و عمر مسأله فداکارى در راه اسلام و خويشاوندى با حضرت رسول(ص)را پيش کشيدند و در آن مجلس همه متوجه خود ايشان گرديدند.مسأله خويشاوندى سببى و نسبت قبيله‏اى در نظام قبيله‏اى اهميتى شگرف دارد.

 در ميان مشاجره و بحث، ابو بکر گفت اينک عمر و ابو عبيده با هر کدام که خواستيد بيعت کنيد.آن دو تن گفتند ما هرگز بر تو سبقت نمى‏گيريم دست دراز کن تا بيعت کنيم!چون آن دو خواستند بيعت کنند، بشير بن سعد خزرجى سبقت گرفت و بيعت کرد، زيرا مى‏ترسيد سعد بن عباده که او نيز از خزرج بود به خلافت برسد.

 بدين ترتيب رقابتهاى ميان طايفه‏اى و قبيله‏اى کار خود را کرد و کسانى که توانستند جريان حوادث را به نفع خود برگردانند به مقصود رسيدند.

اين اتحاد سه‏گانه نيرومند همچنان برقرار ماند. ابو بکر در حين وفات بى آنکه با کسى مشورت کند و يا بزرگان قريش را مدخليتى دهد، وصيتى نوشت و عمر را به خلافت برگزيد.عمر نيز به هنگام مرگ در حالى که گريه مى‏کرد گفت اگر ابو عبيده جراح زنده بود اين کار خلافت را به عهده او مى‏گذاشتم!

قصه شورى‏

 عمر پس از ضربه خوردن و احساس مرگ،  امر خلافت را ميان شش تن از اصحاب رسول خدا (ص) که به قول خودش حضرت از ايشان راضى بود به شورى گذاشت و ابو طلحه انصارى را با پنجاه تن بر ايشان بگماشت و سه روز به ايشان مهلت داد تا يکى را از ميان خود برگزينند و اگر پنج تن يکى را برگزيدند و ششمى رأى ايشان را نپذيرفت کشته شود و اگر چهار تن بر يکى اتفاق کردند و دو تن مخالفت کردند آن دو تن کشته شوند و اگر سه تن بر يکى و سه تن بر ديگرى اتفاق کردند عبد اللّه بن عمر يکى را از آن دو برگزيند و اگر به سخن او راضى نشوند آن سه تن که در ميانشان عبد الرحمن بن عوف باشد قولشان ترجيح دارد و اگر آن سه تن ديگر نپذيرفتند کشته شوند.

 اين ترکيب و ترتيب به نحوى بود که انتخاب عثمان را مسلّم مى‏ساخت و حضرت امير (ع) از همان آغاز،  اين امر را پيش‏بينى کرده و آن را به عم خود عباس گفته بود زيرا عبد الرحمن بن عوف شوهر خواهر ناتنى عثمان بود و قطعا جانب او را مى‏گرفت و سعد بن ابى وقاص مانند عبد الرحمن از قبيله بنى زهره بود و در هر جانب که عبد الرحمن بن عوف بود مى‏ايستاد و چون عمر گفته بود که عبد الرحمن در هر جانب که باشد آراء آن جانب ترجيح دارد،  يقين بود که آراء اين سه تن به نفع عثمان خواهد بود و حضرت به عباس گفته بود که موافقت آن دو تن ديگر (يعنى طلحه و زبير) براى او فايده‏اى نخواهد داشت.

 اکنون بايد ديد که اگر عمر اين شش تن را به يک چشم مى‏نگريست چرا رأى عبد الرحمن بن عوف را بر آراء ديگران ترجيح داده بود و چرا اين مقام را به ديگران نداده بود.

 پاسخ شايد اين باشد که او مى‏دانست رقابت واقعى ميان امام على (ع) و عثمان خواهد بود،  پس امام على (ع) در يک سوى و عثمان در سوى ديگر واقع مى‏شوند و اگر طلحه در شورى شرکت کند در جانب امام على (ع) نخواهد بود،  زيرا طلحه از طايفه تيم بود که ابو بکر از آن طايفه بود و امام على (ع) از همان آغاز خلافت را حق خود مى‏دانست و به همين جهت طايفه تيم،  طايفه بنى هاشم را دوست نداشتند و نيز عبد الرحمن بن عوف در هر جانب که باشد سعد بن ابى وقاص،  هم قبيله او،  با او خواهد بود و عبد الرحمن جانب خويشاوند خود را که عثمان باشد رها نخواهد کرد. پس عمر با سياست و تدبير خود ترکيب و ترتيب شورى را چنان کرد که هم انتخاب عثمان قطعى باشد و هم به ظاهر مسئوليت خلافت عثمان و پيامدهاى آن را از خود سلب کند.

 بدين ترتيب بار ديگر رعايت مصالح سياسى و سياست قبيله‏اى و عشيره‏اى،  بر رعايت جانب حق غالب آمد و با اين همه اين عمل در زير پوشش ظريف دين و حمايت از دين انجام گرفت.

خلافت امام على (ع) و ترجيح حق بر سياست‏

 عثمان در آخر سال بيست و سوم يا آغاز سال بيست و چهارم هجرى بر حسب ترتيبى که عمر در شورى داده بود به خلافت رسيد و پس از دوازده سال خلافت در ذى الحجه سال سى و پنجم هجرى به قتل رسيد.

 داستان قتل او و علت شورش مردم بر او در کتب تاريخ مذکور است،  آنچه مسلم است اين که امام على (ع) نه در قتل او شرکت داشت و نه به اين امر رضايت داشت. اما به محض اينکه به خلافت رسيد،  خون عثمان مسأله مهم سياسى عليه او گرديد. از آنجا که در مدينه و اساسا در ميان مسلمانان کسى شاخص‏تر و سزاوارتر از امام على (ع) براى خلافت نبود،  به همين جهت مردم مدينه او را به خلافت برداشتند،  ولى بسيارى از بزرگان مدينه او را دوست نمى‏داشتند و مى‏دانستند که على پيش از آنکه اهل سياست و بند و بست باشد اهل حق و احقاق حق است و قول حضرت رسول«أقضاکم علي» (على در داورى بر همه شما برترى دارد) درباره او صد در صد صادق است. به همين جهت بيشتر بزرگان و اشراف به هراس افتادند. اين عده ايام عمر و سختگيريهاى مالى او را فراموش نکرده بودند و به اسراف و تبذيرهاى عثمان و دست و دل بازى او در بيت المال خو کرده بودند.

 سخاوت و گشاده‏دستى از صفات بارز امام على(ع) بود،  اما در اموال شخصى خود،  نه در اموال عمومى. او در اموال عمومى ممسک بود و به دقت در اين اموال عدل و احکام اسلامى را رعايت مى‏کرد. اين امر نمى‏توانست مايه پسند خاطر کسانى باشد که در زمان عثمان صدها هزار درهم و دينار بى‏استحقاق از او مى‏گرفتند و از اين راه ثروتهاى بيکرانى اندوخته بودند. آنچه طلحه و زبير و معاويه و عمرو بن عاص و ديگران مى‏خواستند،  در حقيقت خونخواهى عثمان نبود. مردم کوفه و مصر از مدتها پيش زمزمه مخالفت با عمال عثمان و تعدى و تجاوز ايشان را به اموال عمومى سر داده بودند.

 معاويه که با حکومت چندين ساله خود در دمشق موقعيت مستحکمى به دست آورده بود و از مدتها پيش خود را براى رسيدن به خلافت از راه جلب قلوب با اموال و وعده‏ها آماده مى‏ساخت پيوسته از وضع عثمان و احوال مدينه به وسيله نمايندگان خود آگاهى داشت و مى‏دانست که شورشيان و ناراضيان از هر سو روى به مدينه نهاده‏اند. او مى‏توانست به يارى خويشاوند خود عثمان بشتابد و او را نجات دهد. طلحه و زبير که در مدينه بودند و نفوذ و اعتبار داشتند مى‏توانستند،  دست کم به زبان،  مردم را به سکوت و آرامش دعوت کنند. ولى از هيچکدام کوچکترين حرکتى در يارى عثمان و دفاع از او مشهود نگرديد و فقط پس از قتل عثمان و در خلافت امام على (ع) فرياد برآوردند که عثمان مظلوم کشته شده است و بايد انتقام خون او را بگيريم.

 پس آنچه اين اشخاص را به مخالفت با امام على (ع) برانگيخت بيم و هراسى بود که از خلافت و رفتار عادلانه او داشتند. امام على (ع) به جهت همين رفتار عادلانه و پيروى دقيق از حق از همان روز اول سياست نرمش و انعطاف را کنار گذاشت و نخواست به مصلحت روز و با سياست سازش،  فکر مخالفان و رقيبان را چند روزى مشغول کند و پس از آنکه موقعيت را محکم ساخت بر ايشان بتازد. مغيرة بن شعبه و عبد اللّه بن عباس اين نصيحت را روزهاى نخست به او دادند و توصيه کردند که دست به ترکيب حکومت و عمال و کارداران عثمان نزند و به طلحه و زبير و امثال ايشان شغلى واگذار کند تا به اصطلاح آبها از آسيا بيفتد و آنگاه هر آنچه دلش از عزل و نصب عمال مى‏خواهد انجام دهد. اما امام على (ع) در پاسخ ايشان گفت که او هرگز معاويه و امثال او را بر مسلمانان و اموال ايشان مسلط نخواهد کرد،  زيرا معاويه و امثال او،  اهل دنيا و سياست و نيرنگ هستند نه اهل دين و تقوا و عدل.

 پس حکومت امام على (ع) حکومتى بود بر پايه عدل و تقوا و فضيلت و رعايت حق و ترجيح جانب مستمندان و ضعفا،  نه بر پايه سياست و رعايت مصالح دنيوى و به همين دليل با طبع بيشتر بزرگان و اشراف عرب که در پشت پرده حمايت از اسلام،  حمايت از اموال و قبيله و قوم خود را مى‏ديدند،  سازگار نبود و به همين دليل ديرى نپاييد و خلافت او اندکى بيش از پنج سال يا کمتر طول نکشيد و در طول اين مدت هم او را راحت نگذاشتند و او پيوسته با علمداران قدرت طلبى و مال اندوزى در کشمکش و نزاع بود.

جنگ جمل‏

 طلحه و زبير که هر دو طمع در خلافت داشتند از بيعت با امام على (ع) ناراضى بودند و به بهانه عمره به مکه رفتند. عايشه که از مخالفان سرسخت امام على (ع) بود در مکه بود و با آنکه در حيات عثمان حمايتى از او نکرده بود چون خبر خلافت امام على (ع) را شنيد سخت ناراحت شد و فرياد برآورد که عثمان مظلوم کشته شده است. طلحه و زبير در مکه محيط مناسبى براى خود يافتند و مخالفت عايشه را که نفوذ زيادى در ميان مسلمانان داشت مغتنم شمردند و خواستند در پناه او مخالفت با امام على (ع) را علنى سازند و خون عثمان را دستاويز کنند و پس از چيره شدن بر امام على (ع) امر خلافت را ميان خود فيصله دهند.

 آنها پس از مشورت تصميم گرفتند که به بصره روند و با تصرف بيت المال آنجا که محل جمع و ذخيره قسمت مهمى از درآمد ايران بود و با تحريک و اغواى قبايل و اشراف عرب مقيم آنجا،  نيروى عظيمى گرد آورند و امام على (ع) را از ميان بردارند. پس عايشه را بر هودجى نشانده سوار شترى کردند و با عده‏اى از مدينه راه افتاده به بصره رفتند.

 در بصره عثمان بن حنيف که نماينده امام على (ع) بود مانع ايشان شد و بعد آشتى گونه‏اى ميان ايشان حاصل گرديد. اما شبى بر سر او ريختند و او را اسير کردند و موى ريشش را کندند و مى‏خواستند او را بکشند،  اما چون برادرش سهل بن حنيف در مدينه بود ترسيدند که او با يارى ديگر انصار به خونخواهى عثمان بن حنيف برخيزد و خويشان ايشان را در مدينه بکشد. پس او را رها کردند و به سراغ بيت المال رفتند و هفتاد تن از خازنان و موکلان بيت المال را کشتند و اموال آن را تصرف کردند. پس از آن طلحه و زبير بر سر امامت در نماز به نزاع برخاستند و سرانجام قرار بر آن شد که يک روز پسر زبير و يک روز پسر طلحه امامت کنند.

 امام على (ع) با شنيدن اين اخبار روى به بصره نهاد و چون به شهر رسيد نخست کس فرستاد و ايشان را به صلح دعوت فرمود،  ولى طلحه و زبير نپذيرفتند. پس از آن شخصى را با قرآن بسوى ايشان فرستاد و به راه حق و پيروى از حکم الهى خواند،  ولى اين فرستاده را با تير زدند و کشتند. پس به ياران خود فرمود که آغاز به جنگ نکنند مگر آنکه آنان ابتدا حمله کنند.

 چون حمله از جانب طلحه و زبير آغاز شد حضرت به ناچار دستور قتال صادر فرمود. در اين جنگ طلحه به تيرى که از کمين گشاده شده بود کشته شد و زبير از ميدان جنگ بيرون رفت اما به دست شخصى به نام عمرو بن جرموز کشته شد. پس از جنگى که در گرفت شکست بر سپاه بصره افتاد،  اما عده‏اى دور شتر عايشه را گرفتند و به سختى جنگيدند تا آنکه شتر از پاى درآمد و مدافعان آن پراکنده شدند و حضرت فرمود تا عايشه را با احترام در خانه‏اى جاى دادند و مقدمات سفر او را به مدينه آماده کردند.

 امام على (ع) بازماندگان سپاه بصره را امان داد که از جمله عبد اللّه بن زبير و مروان بن الحکم و فرزندان عثمان و ديگر بنى اميه بودند و فرمود که به اموال ايشان دست نزنند و فقط اسلحه‏شان را بگيرند.

جنگ صفين‏

 جنگ جمل در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولى سال 36 ه.ق. اتفاق افتاد. پس از جنگ جمل امام على (ع) عبد اللّه بن عباس را بر بصره بگماشت و خود روى به کوفه نهاد و در دوازدهم رجب سال 36 وارد کوفه شد و نامه‏اى به معاويه نوشت و او را به اطاعت خود فراخواند. معاويه که از سالها پيش طرح حکومت خود را ريخته و موقعيت خود را در شام استوار ساخته بود به بهانه اينکه عثمان مظلوم کشته شده است و او ولى خون عثمان است و مى‏خواهد قاتلان عثمان را که دور و بر امام على (ع) هستند به قصاص برساند از اطاعت حضرت سر باز زد و بدينگونه امر ميان امام على (ع) و معاويه به جنگ منتهى شد. معاويه براى اينکه از پشت سر خود مطمئن باشد با امپراطور بيزانس آشتى کرد و اين آشتى را با پرداخت مبلغى به او تأمين نمود.

 امام على (ع) در پنجم شوال سال 36 از کوفه خارج شد و روى به شام نهاد. سپاه او را در اين سفر نود هزار تن گفته‏اند. او از کوفه از راه مداين به انبار رفت و از آنجا به رقه در کنار رود فرات رسيد و فرمود تا پلى بر روى رود فرات بستند و از روى آن گذشتند و به بلاد شام رسيدند. معاويه نيز با لشکريان خود که در حدود هشتاد و پنج هزار تن بودند به حرکت درآمد و به صفين واقع در کنار فرات رسيد و محلى را که براى ورود به آب و برداشتن آب براى چهارپايان بود اشغال کرد و سپاهيان امام على (ع) را از آب باز داشت.

 سپاهيان امام على (ع) به فرموده او لشکريان معاويه را از کنار آب دور کردند اما فرمود تا مانع ايشان از آب نشوند. چون ماه ذى الحجه بود و جنگ در آن ماه و ماه محرم در شرع اسلام ممنوع و حرام است هر دو طرف موافقت کردند که تا آخر محرم سال 37 جنگ نکنند.

 پس از انقضاى محرم جنگ سختى درگرفت که روزها طول کشيد و در آن عده‏اى از بزرگان طرفين کشته شدند. مشهورترين شخصى که از سپاه امام على (ع) به شهادت رسيد عمار ياسر بود که از بزرگان اصحاب حضرت رسول (ص) نيز بود. قتل او سبب وهنى براى معاويه گرديد،  زيرا مشهور بود که حضرت رسول (ص) درباره عمار فرموده بود: تقتلک الفئة الباغية (ترا گروهى سرکش و ستمکار خواهند کشت) . ولى معاويه با تدبير و زرنگى از نادانى و اطاعت کورکورانه سپاهيان خود استفاده کرد و گفت او را ما نکشتيم بلکه آن کسى کشت که او را به جنگ ما آورد. و امام على (ع) پاسخ داد: پس حمزه را نيز پيامبر (ص) کشته چون او حمزه را به ميدان نبرد آورده بود.

 پس از چند روز جنگهاى سخت و خونين که نزديک بود شکست را نصيب سپاه معاويه سازد،  معاويه با ابتکار عمرو بن عاص تدبيرى انديشيد و تفرقه و نفاق در ميان سپاهيان امام على (ع) افکند. او گفت تا قرآنها بر بالاى نيزه کردند و ياران امام على (ع) را به پيروى از قرآن و حَکَم قرار دادن آن خواندند. اين تدبير سخت مؤثر افتاد و عده‏اى از اصحاب حضرت امير (ع) که در رأس ايشان اشعث بن قيس کندى بود آن حضرت را ناگزير به ترک مخاصمه و آغاز مذاکره ساختند.

 علت اتحاد و يکپارچگى سپاه معاويه و پراکندگى و اختلاف سپاه امام على (ع) را بايد در اين نکته دانست که سپاهيان معاويه ساليان دراز از مدينه و مراکز سياسى و محل اجتماع اصحاب رسول خدا (ص) دور بودند و براى خود سردار و رهبرى جز معاويه نمى‏شناختند. معاويه با بذل و بخشش و با شکيبايى که خاص او و خلق ذاتى او بود توانسته بود در ميان سپاهيان خود رهبرى بلامنازع شناخته شود.

 شام يکى از مراکز بزرگ تجمع سپاهيان اسلام بود،  زيرا در برابر دولت بيزانس قرار داشت و خلفا ناگزير بودند که در شام براى دفاع در برابر آن همواره نيروى مهم و ورزيده داشته باشند. اما شهرهاى کوفه و بصره که به مرکز خلافت اسلامى يعنى مدينه نزديک بودند در زمان عمر و عثمان محل اقامت اصحاب بزرگ حضرت رسول (ص) بودند و اين اصحاب مرجع خاص و عام و مورد احترام بودند. بنابر اين در اين دو شهر اشخاص گوناگون با آرا و عقايد و سليقه‏هاى مختلف وجود داشتند که هر يک خود را از ديگرى کمتر نمى‏ديد و مدعى بود که احکام اسلام را بهتر مى‏داند و به اصطلاح خود را مجتهد و صاحب رأى و نظر مى‏شناخت .

 اگر چه شخصيت ممتاز امام على (ع) بالاتر از ايشان بود و اين افراد موقتا تحت راهبرى ايشان درآمده بودند،  اما اين اتحاد و اتفاق ظاهرى،  شکننده بود و با اندک تحريک و دسيسه‏اى مى‏توانست بر هم بخورد.

 معاويه اين را مى‏دانست و عزم ايشان را در همراهى با امام على (ع) با تطميع و وعده‏هاى دنيوى و هداياى مالى سست کرده بود و به همين جهت توانست با طرحى ماهرانه در بحبوحه جنگ نيت خود را عملى سازد. چون قرآنها بر سر نيزه رفت،  عده زيادى حضرت را وادار به ترک مخاصمه کردند و قرار شد که حضرت على (ع) و معاويه هر کدام يک تن را براى حکميت و حل و فصل نزاع برگزينند.

 آنکه از سوى معاويه انتخاب شد از داهيان روزگار بود. او عمرو بن عاص بن وائل سهمى،  از بزرگان قريش و هوش و درايت و فتنه‏انگيزى او معروف بود و بلند کردن قرآنها نيز به تدبير او انجام شد. اما امام على (ع) را در انتخاب نماينده آزاد نگذاشتند. او مى‏خواست عبد اللّه بن عباس را که به بصيرت و هوشيارى و دانايى معروف بود نماينده خود و حکم از سوى خود معرفى کند،  ولى اطرافيان خودش مانع شدند. حضرت،  مالک اشتر را که از ياران وفادار و پايدار خود بود پيشنهاد کرد،  ولى او را نيز نپذيرفتند و گفتند فقط ابو موسى اشعرى مى‏تواند نماينده ما باشد.

 ابو موسى اشعرى بر خلاف عمرو بن عاص،  که در جانب معاويه و مشاور او بود،  در جنگ بيطرفى گزيده و به جانبى رفته بود. او به هنگام رسيدن حضرت امير (ع) به خلافت والى کوفه بود و مى‏دانست که حضرت او را در کوفه نخواهد گذاشت و به همين جهت مردم را از رفتن به جانب ايشان منع مى‏کرد. در ايام حکومت او در بصره و کوفه،  رأى و تدبير و کفايتى از او ظاهر نشده بود و مردى سست و ضعيف بود. اما بودن او از اصحاب حضرت رسول (ص) احترامى براى او جلب کرده بود و چون بيشتر سپاهيان حضرت از قبايل يمانى و قحطانى بودند سران سپاه مى‏خواستند او را نماينده خود سازند،  زيرا«اشعر»قبيله ابو موسى نيز از قبايل يمانى و قحطانى بود.

 سرانجام حضرت بر خلاف ميل خود مجبور شد که او را به نمايندگى خويش در حکميت برگزيند. نامه‏اى درباره حکميت و تعيين حکمين به امضا رسيد و قرار شد که حکمين در ماه رمضان آن سال در موضعى ميان کوفه و شام ملاقات کنند. داستان حکمين و ملاقات ايشان در دومة الجندل واقع در «اذرح» معروف و در کتب تاريخ مذکور است. در اين حکميت عمرو بن عاص آشکارا نيرنگ ساخت و بدون در نظر گرفتن موافقت نامه حکميت و احکام دين اسلام ابو موسى اشعرى را بفريفت و او را وادار کرد که ابتدا سخن بگويد و على و معاويه هر دو را از خلافت خلع کند. آنگاه خود آغاز سخن کرد و گفت ديديد که اين شخص از طرف خود امام على (ع) را از خلافت خلع کرد. من نيز او را خلع مى‏کنم و معاويه را به خلافت برمى‏دارم.

اين رفتار عمرو بن عاص چنانکه گفتيم بر خلاف نص موافقت نامه درباره حکميت بود،  زيرا در آنجا نوشته شده بود که«ما وجد الحکمان في کتاب اللّه عز و جل عملا به و ما لم يجدا في کتاب اللّه فالسنة العادلة الجامعة غير المفرقة...» (طبرى،  3336/1) .

 اگر موافقت هر دو بر کتاب خدا و سنت عادله شرط شده بود،  آن کدام آيه قرآنى و يا سنت عادله نبوى بود که حکم به خلافت معاويه و نصب آن از جانب عمرو بن عاص مى‏کرد؟اين عمل عمرو بن عاص نشان داد که ديگر در ميان مسلمانان،  دوران پيروى از حق و حقيقت سپرى شده است و نيرنگ و خدعه جاى دين و وجدان را گرفته است و سياست معاويه در وصول به قدرت از راه نيرنگ و فريب سياست امام على (ع) را در سپردن راه حق و حقيقت به عقب زده است.

سياست امام على (ع) و سياست معاويه‏

 جاحظ يکى از بزرگان معتزله است و کتابى درباره«عثمانيه»و ترجيح و طرفدارى از ايشان نوشته است که معروف است. اما او با همه طرفدارى از عثمان مطالبى درباره سياست امام على (ع) و سياست معاويه نوشته است که ابن ابى الحديد قسمتى از آن را در جلد دهم شرح نهج البلاغه (ص 238 به بعد) آورده است. در اينجا مختصرى از مقايسه‏اى را که او ميان سياست امام على (ع) و سياست معاويه کرده است نقل مى‏کنيم:

 «بعضى از مدعيان عقل و تمييز مى‏پندارند که معاويه ژرف‏انديش‏تر و درست فکرتر و باريک‏بين‏تر از امام على (ع) بوده است،  ولى چنين نيست. امام على (ع) در جنگها رفتارى جز عمل به کتاب و سنت نداشت اما معاويه بر خلاف آن رفتار مى‏کرد و هر گونه نيرنگى را از حلال و حرام در جنگ بکار مى‏برد. على(ع) مى‏گفت در پيکار با دشمن شما پيشگام مباشيد تا آنکه او آغاز به جنگ کند. در جنگ به دنبال فراريان مرويد و زخميان را مکشيد و درهاى بسته را مگشاييد. اگر کسى در تدبير به آنچه در کتاب خدا و سنت رسول (ص) آمده است بسنده کند خود را از تدبير زيادى باز داشته است. على به جهت ورع و پرهيزگاريش جز از عمل و قول به چيزى که رضاى خداوند در آن است ممنوع بود و به آنچه اهل نيرنگ و زرنگى دست مى‏زنند دست نمى‏زد».

 پس سياست معاويه سياستى دنيوى بود که بر پايه رسيدن به قدرت و ترجيح باطل بر حق و رعايت نکردن کتاب خدا و سنت رسول (ص) در مواردى که با اراده و خواست او مخالف باشد قرار داشت. اين سياست مخصوص پيشبرد مقاصد و اغراض شخصى است و به توفيق هم مى‏انجامد،  همچنانکه معاويه موفق شد. اما سياست امام على (ع) سياست الهى بود،  بر پايه پيروى از محض حقيقت و کتاب خدا و سنت رسول (ص) و اين در صورتى مى‏توانست موفق باشد که اطرافيان و بزرگانى که با او بيعت کرده بودند نيز از اين سياست پيروى کنند و نظر او را بى چون و چرا بپذيرند. اما چنين نشد و هوا و هوس ياران او و ضعف و سستى ايمانشان،  با لجام گسيختگى معاويه در دين و اتفاق و اتحاد اصحاب او توأم گرديد و دست امام على (ع) را در اجراى حق بست.

ظهور خوارج‏

 خوارج کسانى بودند که بر امام على (ع) به جهت موافقت او با تعيين حکم مخالفت کردند و گفتند خلافت على پس از بيعت مردم با او امرى الهى بود و او حق نداشت در اين کار تن به حکميت بدهد. شعار معروف ايشان«لا حکم إلا لله»بيانگر اين مقصود بود. اين شعار بنا به قول حضرت امير (ع) سخن حقى بود که از آن امر باطلى را در نظر داشتند. لا حکم إلا لله يعنى وضع احکام شرعى امرى الهى است و هيچ بشرى حق وضع حکم مستقل جداگانه‏اى به عنوان حکم شرعى ندارد. اما حکميت در موارد اختلاف و مخصوصا در جنگ امر ديگرى است.

 حضرت در پاسخ احتجاج خوارج فرمود: ما بر حکمين شرط کرديم که مطابق قرآن و احکام او رفتار کنند«شرطت عليهم أن يحييا ما أحيا القرآن و يميتا ما أمات القرآن». پس اعتراض خوارج کاملا بى مورد بود و آنان تحت تأثير اين شعار فريبنده قرار گرفتند و چون مردمى جاهل و متعصب بودند کورکورانه آن را مستند خود قرار دادند. تعصب و جهل آنان به مرتبه‏اى بود که در سرتاسر اعتراضات و مخالفتها و جنگهاى ايشان هيچ استدلال معقول بر نظريه و اقدام خود به جز همين شعار از ايشان ديده و شنيده نشد. آنها در اعتراض خود به امام على (ع) نه به آيه‏اى استدلال کردند و نه به حديثى و نه دليل عقلى آوردند بلکه در برابر هر استدلالى از طرف مقابل در آنجا که وامى‏ماندند فرياد برمى‏آوردند لا حکم إلا لله و اين جمله ظاهر فريب که اصل آن از قرآن است (إن الحکم إلا لله) و معنى و مورد آن چيز ديگرى است،  دستاويز اين طايفه گرديد.

 در اينجا بايد به فرقى که ميان سپاه شام و سپاه کوفه از لحاظ انگيزه‏ها و دواعى روحى و نفسانى وجود داشت اشاره کرد. سپاه شام چنانکه اشاره شد از مراکزى که در آن اصحاب رسول خدا (ص) و تابعين به بيان احکام الهى اشتغال داشتند بدور بودند. در ميان سپاه شام افراد برجسته‏اى از اصحاب يا تابعين وجود نداشتند و اگر هم چند تن صحابى در ميان ايشان ديده مى‏شد کسانى نبودند که احساسات دينى عميق داشته باشند. آنان فقط سپاهى بودند و با جيره و مواجب سرشارى که معاويه به ايشان مى‏داد آماده بودند که با هر کسى،  و لو على بن ابى طالب (ع) بجنگند. در ايشان درد و تعصب دينى مشهود نبود و اگر تعصب شديدى وجود داشت همان عصبيت طايفه‏اى و قبيله‏اى بود. بر خلاف مردم عراق يا کوفه و بصره که خود را صاحب بصيرت در دين مى‏دانستند و مى‏پنداشتند که اقداماتشان اساس و پايه‏اى دينى دارد. اما اين بصيرتِ ادعايى سطحى بود،  زيرا خوارج با شعارى که از معنى آن خبر نداشتند از عقيده خود برگشتند و عده زيادى از ديگران هم در جريانهاى سياسى بعدى ثابت کردند که زر و زور را بر دين و حق ترجيح مى‏دهند. رفتار بعدى آنها با امام على (ع) و فرزندانش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) شاهد اين مدعا است.

 خلاصه آنکه عده‏اى از کسانى که تحت تأثير اين شعار بودند دور هم جمع شدند و عبد اللّه بن وهب راسبى را بر خود امير ساختند و قرار بر آن نهادند که از کوفه بيرون روند و در کنار پل نهروان جمع شوند و به طرفداران خود در بصره بنويسند تا ايشان نيز به آنها در محل مذکور بپيوندند. عده کسانى را که در نهروان جمع شدند و با حضرت امير (ع) جنگيدند چهار هزار نفر گفته‏اند.

 در اين هنگام امام على (ع) در نخيله لشکر زده بود و عازم جنگ مجدد با معاويه بود که اخبار موحشى از اعمال فجيع خوارج به ايشان رسيد از جمله اينکه آنها عبد الله بن خباب را که مردى بى‏آزار بود به جرم طرفدارى از امام على (ع) کشته بودند و به اين اکتفا نکرده زن آبستن او را نيز به قتل رسانده بودند. اطرافيان امام على (ع) از او خواستند که نخست به دفع ايشان بپردازد.

 حضرت روى به ايشان نهاد و نخست قيس بن سعد بن عباده و ابو ايوب انصارى را براى پند و اندرز به سوى ايشان فرستاد ولى سودى نکرد. پس از رسيدن خوارج حضرت يک بار ديگر خواست ايشان را از راه مذاکره بر سر عقل و هدايت آورد و با عبد اللّه بن الکواء که يکى از بزرگان ايشان بود محاجه‏اى کرد که تفصيل آن در کتب تاريخ مذکور است. عبد اللّه بن الکواء در اين محاجه مغلوب شد ولى تسليم حق نگرديد. حضرت ناچار به جنگ با ايشان شدند و در اين جنگ همه ايشان به جز عده معدودى کشته شدند. پس از آن حضرت امير مى‏خواست که به جنگ معاويه برود ولى ياران او به بهانه خستگى موافقت نکردند و به کوفه بازگشتند. واقعه نهروان در سال سى و هشتم هجرى اتفاق افتاد.

شهادت‏

 امام على (ع) محزون و دلسرد از ياران ناموافق به جمع سپاه مشغول شد،  ولى معاويه،  او و اطرافيان او را آرام نمى‏گذاشت و دسته‏هايى براى غارت و ارعاب مردم عراق به اطراف کوفه مى‏فرستاد. حملات اين دسته‏ها که در تاريخ بنام«الغارات»معروف شده است چنان مؤثر بود که روزى امام على (ع) از غايت دلتنگى فرمود: «إن هي إلا الکوفة أقبضها و أبسطها» (ديگر چيزى جز کوفه براى من باقى نمانده است که آن را مى‏گيرم و رها مى‏کنم،  يا مى‏نوردم و پهن مى‏کنم) . خوارج نيز که زخم خورده بودند به تبليغات خود بر ضد حضرت در نهان ادامه مى‏دادند و اين تبليغات و کينه‏جويى‏ها سرانجام به توطئه‏اى منتهى شد که موجب شهادت آن حضرت گرديد.

 بنا بر روايات موجود چند ماه پس از واقعه نهروان سه تن از بزرگان خوارج با هم قرار گذاشتند که امام على (ع) و معاويه و عبد اللّه بن عاص را يک شب بکشند. آنکه قتل امام على (ع) را به عهده گرفته بود عبد الرحمن بن ملجم مرادى بود. او به کوفه آمد و در آنجا زنى را به نام قطام از قبيله تيم الرباب که پدر و برادرش در واقعه نهروان کشته شده بودند ملاقات کرد. چون زنى زيبا بود ابن ملجم از او خواستگارى کرد و او مهر خود را يک بنده و يک کنيز و سه هزار درهم و کشتن امام على (ع) تعيين کرد. ابن ملجم که خود براى اين کار آمده بود پذيرفت و دو تن ديگر به نام وردان و شبيب بن بجره با او همدست شدند و در شب نوزدهم رمضان سال 40 ه.ق هنگام نماز بر آن حضرت حمله کردند و ابن ملجم با شمشير بر فرق ايشان زد. اين شمشير که آلوده به سم بود کار خود را کرد و آن حضرت پس از دو روز بر اثر زخم آن به شهادت رسيد. شهادت ايشان روز بيست و يکم ماه رمضان بود. آن حضرت وصيت فرموده بود که قاتل او را بيش از يک ضربت نزنند و او را مثله نکنند و در مدتى که زنده است از همان غذايى که خودشان مى‏خورند،  به او بدهند. قبر آن حضرت را در ابتدا از ترس مخالفان مخفى داشتند و جز خواص ايشان از آن محل کسى آگاه نبود و اين قبر همان است که در نجف در محلى به نام غرى است و اکنون زيارتگاه مسلمانان و مطاف شيعيان جهان است.

شخصيت و صفات‏

 هر که در تاريخ اسلام مطالعه کند و تاريخ نحله‏ها و فرقه‏هاى مختلف اسلام را از نظر بگذراند و در مباحثات کلامى مسلمانان مخصوصا در مسأله مهم امامت بررسى نمايد و کتب و رسائل متعدد و مشاجرات و مناقشات دينى و مذهبى را بخواند،  بى هيچ تأملى درخواهد يافت که هيچ شخصيتى در عالم اسلام به اندازه على بن ابى‏طالب (ع) مورد محبت و يا بغض واقع نشده است و هيچکس به اندازه او دشمنان سرسخت و محبان و مخلصان ثابت قدم و فداکار نداشته است. چه جانها که در راه محبت او نثار شده است و چه جنگها که ميان مخالفان و موافقان او در گرفته است. ساليان دراز بر بالاى منابر مسلمانان در خطبه‏هاى نماز رسم بوده است که او را سب و لعن کنند و بر عکس قرنها بر بالاى منابر ذکر فضايل او و خاندانش رفته است و بر دشمنان و مبغضان او لعن و نفرين فرستاده شده است. قومى او را به درجه الوهيت بالا برده‏اند و قوم ديگر از او و پيروان او تبرى جسته‏اند. اين خود مى‏تواند دليل اين مدعا باشد که او پس از حضرت رسول (ص) بزرگترين و پر اهميت‏ترين شخصيت عالم اسلام است و گر نه اين همه هياهو و غوغا براى چه کسى مى‏توانست باشد؟

 ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب (339/7) مى‏گويد که احمد بن حنبل،  فقيه و محدث معروف و پيشواى مذهب حنبلى گفته است: «آن اندازه از فضايل که درباره على (از حضرت رسول ص) روايت شده است درباره هيچيک از اصحاب روايت نشده است.»

 امام على (ع) کسى است که هرگز بت نپرستيد و نخستين مسلمان و نخستين نمازگزار بود. از سوى پيغمبر (ص) به مقام ولايت و وصايت و خلافت برگزيده شد. پسر خوانده و پرورش يافته و تعليم گرفته پيغمبر (ص) بود. داماد و پدر فرزندان و سپهسالار و علمدار و محرم اسرار و دبير رسائل و مشاور و مأمور ويژه رسول اللّه (ص) بود. صاحب شريعت او را برادر خود و سيد عرب و سيد مسلمين و امير مؤمنين و قاتل ناکثين و مارقين و قاسطين و يعسوب دين و خانه علم و دروازه شهر علم و خزانه علم و صديق و فاروق و عبقرى و ولى اللّه و يد اللّه و حجة اللّه و بهترين انسانها و دادگرترين داوران معرفى نمود. خليل بن احمد فراهيدى در مقايسه امام على (ع) با ساير صحابه گفته است«اسلامش بر همه مقدم و عملش از همه بيشتر و شرفش از همه والاتر و زهدش از همه بالاتر و شوقش به جهاد از همه افزونتر بود... دوستانش از ترس و دشمنانش از بغض و حسد فضايل او را کتمان کردند و با اين همه شرق و غرب عالم پر از فضايل اوست».

در فضيلت على بن ابى طالب (ع) گفته‏اند که آيات بسيارى در شأن ايشان نازل گرديده است از آن جمله روايتى است مربوط به عبد اللّه بن عباس که گفته است سيصد آيه از قرآن مجيد در شأن امام على (ع) مى‏باشد.

 علاوه بر اين،  فضايل و مناقب آن حضرت بطور کلى بر دو دسته است: دسته اول احاديث و رواياتى است که از حضرت رسول (ص) درباره ايشان نقل شده است و در نظر محدثان و اهل سنت فضيلت يک صحابى به همين معنى است که حديثى از رسول خدا (ص) درباره او نقل شده باشد. درباره فضايل امام على (ع) به اين معنى اهل سنت و حديث کتابهاى بسيارى تأليف کرده‏اند.

 معروفترين حديثى که در فضيلت آن حضرت نقل شده است حديث بسيار مشهور غدير خم است که بايد آن را يکى از نصوص بر خلافت و وصايت آن حضرت شمرد. اين حديث شريف از صدر اسلام تا کنون الهام بخش شيعيان و محور افکار و ادبيات و حماسه و شعر و هنر ايشان است.

 حديث مشهور ديگرى نيز هست که در قصه تبوک به آن اشاره شد و به موجب آن رسول خدا(ص) به امام على(ع) فرمود: «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي». نيز حديث مشهور مؤاخات و برادرخوانى است که حضرت رسول (ص) در اوايل ورود به مدينه ميان اصحاب خود از مهاجر و انصار برادرى برقرار کرد و هر يک از ايشان را با يکى ديگر برادر خواند و خود را برادر امام على (ع) قرار داد و اين امر در نظر هر مسلمان بالاترين شرف و فضيلت است. قصه مؤاخات در بيشتر کتب حديث و سيره مذکور است،  از جمله ابن هشام (150/2) و ابن سعد. (3،  ق 14/1)

 از روايات عمده حديثى است که بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب آورده است و آن اينکه رسول خدا (ص) به امام على (ع) فرمود: «أنت مني و أنا منک»و نيز حديث اعطاى لوا در روز خيبر که پيش از اين مذکور شد. در اينجا بايد گفت که بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب (ع) اين حديث را نقل کرده است اما مقدمه آن را - که رسول خدا (ص) ابتدا به ابو بکر و بعد به عمر آن لوا را داد و آن دو کارى از پيش نبردند و بعد آن جمله را بيان فرمود و فرداى آن روز لوا را به امام على (ع) داد - نقل نکرده است. پيداست که جمله تأکيديه«لأعطين الراية غدا... »بدون مقدمه و ابتدا به ساکن نمى‏تواند باشد و اين مقدمه همان است که مذکور شد.

 در فضايل صفاتش احاديث فراوان ديگرى از فريقين نقل شده است که مشهورترين آنها عبارتند از: حديث بدء الدعوة يا حديث دار،  حديث سبق اسلام،  حديث سبق صلاة،  حديث بت شکنى،  حديث طير،  حديث عايشه،  حديث ام سلمه،  حديث دروازه شهر علم و حديث خندق.

 دسته دوم از فضايل و مناقب آن حضرت فضايل نفسانى و معنوى ايشان است که در سرتاسر زندگانى ايشان معروف و مشهود بود و اين صفات و خصال چنان برجسته و نمايان بود که کسانى حتى در ايام حيات ايشان از جاده صواب منحرف شده و مقام ايشان را تا درجه خدايى بالا برده‏اند.

 درباره سخاوت و ايثار آن حضرت داستانها گفته‏اند. از صفات بارز ايشان شجاعت است که در اشاره به غزوات حضرت رسول (ص) مختصرى از آن گفته آمد. اخبار شجاعت فوق بشرى و مهارت سربازى و قدرت فرماندهى و اعجاز ذوالفقار در تحکيم اساس اسلام شهرت جهانى دارد. نظارت سياسى و نظامى و ادارى و اقتصادى و اجتماعى و اهتمامى که به نشر علم و ادب و آموزش و پرورش جوانان داشت و نيز احاطه وى به همه علوم او را بزرگترين و دانشمندترين و دادگرترين زمامدار تاريخ معرفى نمود.

 امام على (ع) بنيانگذار علم نحو بود و بدين طريق زبان عربى را از سقوط حفظ کرد و آنرا به صورت زبان بين المللى اسلام درآورد. بعلاوه،  کلام او نمونه اعلاى فصاحت و درس بلاغت است. سخن شناسان کلام آن حضرت را فروتر از کلام الهى اما برتر از کلام انسانى تعريف کرده‏اند. در قوت استدلال و آرايش کلام و ترسل و رسايى و ايجاز و جامعيت و پند و موعظه نظير نداشت و در هر باب که زبان مى‏گشود آنرا به کمال مى‏رسانيد. براى تماشاى اعجاز بيان على بايد به نهج البلاغه رجوع کرد و خطبه‏هاى او را در خلقت عالم و مقام رسول اللّه و عترت او و دفاع از حقوق خود و تشويق به جهاد و نامه‏هاى او را به معاويه و وصفى را که از طاوس و خفاش و دنيا و خانه شريح قاضى و احوال مؤمنان و منافقان نموده مطالعه نمود. مخصوصا بايد دستور العملهاى امام على (ع) را به مالک اشتر و محمد بن ابى بکر-استانداران مصر-و رهنمودهاى او را براى فرمانداران و عاملان و مأموران خراج و قاضيان و سپاهيان و ساير مأموران دولت که در نهج البلاغه مندرج است خواند تا تفاوت کلام على با ديگران معلوم شود و بدانند که چرا رسول اللّه (ص) او را ولى اللّه و امير المؤمنين معرفى کرد.

 امام على (ع) نه تنها قهرمان ميدان جنگ و سياست و روحانيت بود،  بلکه در مقام«انسان کامل»بالاتر از هر افسانه و گمان قرار داشت. او دنيا را با همه عشوه‏ها و ترفندهايش شکست داد و مرگ را تحقير کرد. او اسوه حسنه ايمان و اهرم اعلاى کلمه حق بود. سلسله‏هاى عرفان و اخوت و فتوت اسلامى به او مى‏پيوندند و درويشان و زحمتکشان مسلمان او را سرمشق و تکيه‏گاه خود مى‏شناسند. هر جوان مسلمان که پاى به ورزشگاه مى‏نهد،  يا هر سرباز جهادگر که در راه شرف و عقيده جانبازى مى‏کند نام امام على (ع) را بر زبان مى‏آورد.

 ابن ابى الحديد گفته است نسبت علم کلام از راه اشاعره و معتزله به واصل بن عطا مى‏رسد و واصل شاگرد ابو هاشم عبد اللّه بن محمد بن حنفيه بود و ابوهاشم اين علم را از پدرش محمد بن حنفيه و او از پدرش على فرا گرفته است. (مقدمه شرح نهج البلاغه)

 ما اين مطلب را به اين ترتيب درست نمى‏دانيم و اين مقام را براى بحث در اين مطلب مناسب نمى‏يابيم. ولى مدعاى ابن ابى الحديد را از راه ديگرى به اينگونه تصحيح مى‏کنيم که نخستين کسى که بر بالاى منبر و در خطبات فصيح و بليغ خود مسائل توحيد بارى و صفات او را پيش کشيد امام على (ع) بود و اين مسائل است که يکى از اسباب برانگيخته شدن اذهان جستجوگر و پايه‏اى براى ظهور مسائل و مباحث کلامى گرديد.

 ابن ابى الحديد نظير اين معنى را در فقه نيز به حضرت امير (ع) نسبت مى‏دهد و آنچه به قطعيت مى‏توان گفت اين است که حضرت نخستين کسى است که راه استدلال در احکام فقهى را به مردم نشان داد. مثلا هنگامى که عثمان مى‏خواست زنى را که پس از شش ماه ازدواج بچه‏اى به دنيا آورده بود حد بزند يا رجم کند،  على(ع) مانع شد و به آيه«و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»استدلال کرد. وجه استدلال اين است که خداوند مجموع مدت حمل و مدت شيرخوارگى انسان را سى ماه فرموده است و اين را بايد به حداقل معنى کرد زيرا دوران شيرخوارگى 2 سال يا بيست و چهار ماه است و اين به دليل آيه قرآن است«و الوالدات يرضعن أولادهن حولين کاملين» (بقره،  233) پس مى‏ماند شش ماه که حداقل حمل است. نظير اين استدلال فقهى تا آنوقت از کسى ديده نشده بود.

 احکامى که آن حضرت در زمان عمر درباره بعضى از مسائل بيان فرموده است معروف است و به همين جهت است که عمر گفته بود«لا يفتين أحد فى المجلس و علي حاضر» (کسى در مجلسى که على حاضر باشد فتوا ندهد) اما اينکه ابن ابى الحديد (18/1) مى‏خواهد فقه اهل سنت را از راه ابو حنيفه به حضرت صادق (ع) و از آن طريق به حضرت على (ع) برساند در کليت و اطلاق آن درست نيست. زيرا اگر چه ابو حنيفه از حضرت صادق (ع) فقه فرا گرفته است اما فقه او و فتواهاى او مورد تأييد آن حضرت نبود و مخصوصا در مسأله قياس و رأى،  فقه شيعه مباينت آشکارى با فقه ابو حنيفه دارد. اما فقه شيعه که منبع اصلى آن ائمه اطهار (ع) است بى‏شک مأخوذ از حضرت امير (ع) است.

 حضرت على (ع) در دوران خلافت کوتاه خود مظهر کامل عدالت و بى‏طرفى در امر قضا بود. در سيره او آورده‏اند که اگر چيزى مى‏خواست بخرد نخست از فروشنده مى‏پرسيد که آيا او را مى‏شناسد يا نه و اگر مى‏ديد که او را مى‏شناسد از او چيزى نمى‏خريد مبادا جانب او را رعايت کند. او همه عرب و عجم را در صورت مسلمان بودن به يک چشم مى‏نگريست و تعصب قومى و قبيله‏اى نداشت. به همين جهت مردم عادى کوفه يعنى کسانى که از غير عرب و اهل کار و پيشه و تجارت بودند او را دوست داشتند،  بر خلاف بيشتر اشراف عرب که به جهت همين امر در باطن چندان از او دلخوش نبودند و يکى از دلايل سستى ايشان در نصرت و حمايت از آن حضرت شايد همين امر بود.

 درباره بيت المال بسيار سختگير بود،  رفتار او با دخترش زينب و برادرش عقيل معروف است. خليفه پيش از او يعنى عثمان روش اشراف منشى داشت و قوم و قبيله خود را در درجه اول از هر حيث بر ديگران ترجيح مى‏داد. همين روش تعصب نژادى بود که معاويه و خلفاى بنى اميه پس از او بسختى و شدت دنبال کردند و همه اقوام مغلوب غير عرب را«موالى»و بندگان خود خواندند. کسى که از متن اشرافيت عربى و از برگزيده‏ترين طوايف قريش باشد و در عين حال همه انسانها را از ديدگاه اسلام به يک چشم بنگرد کسى است که شخصيتى والاتر و برتر از حدود نژادى و جغرافيايى خود دارد و در اين شکى نتواند بود.

 امام على (ع) در دوران شصت و نه ماهه خلافت خود در اجراى دقيق احکام اسلام و حفظ حقوق مسلمانان لحظه‏اى نياسود و در اين راه از بذل جان نيز مضايقه نکرد. در شهر کوفه پيوسته در بين مردم و در دسترس همه بود. دفتر کار و محل ملاقاتها و بطور کلى مرکز همه فعاليتهاى سياسى و اجتماعى او مسجد کوفه بود. در بوته عدالت امام على (ع) همه نابرابريهاى طبقاتى و نژادى و رنگ و اقليم ذوب مى‏شد. چون طعم ستم را در مکه و در شعب ابوطالب چشيده بود،  راه نجات امت را در اصلاح دادگسترى و تأسيس محاکم شرع و تدوين قانون و استقلال قضات و تعليم و تربيت ايشان تشخيص داد. براى حسن اداره دادگاهها و اجراى احکام،  ضوابط بى‏سابقه وضع نمود. دستور داد احکام فقهى مدون شود و به صورت قانون درآيد. قضات را مى‏آزمود و براى آموزش آنها سمينار تشکيل مى‏داد و دستور العملهاى روشن به طور انفرادى يا به صورت بخشنامه به ايشان مى‏فرستاد.

 امام على (ع) تا وقتى فاطمه (ع) زنده بود زنى ديگر نگرفت و از او دو فرزند ذکور يعنى امام حسن (ع) و امام حسين (ع) داشت و پسر ديگرى از او به نام محسِّن داشت که پيش از تولد از دنيا رفت. دو دختر نيز از حضرت فاطمه (ع) داشت که يکى زينب کبرى و ديگرى ام کلثوم کبرى است.

 پس از حضرت فاطمه (ع) زنى از طايفه بنى کلاب به نام ام البنين گرفت که از او چند پسر به نامهاى عباس و جعفر و عبد اللّه و عثمان داشت و همه در واقعه کربلا شهيد شدند. از خوله دختر جعفر بن قيس حنفى پسرى داشت به نام محمد بن حنفيه. آن حضرت فرزندان ذکور و اناث ديگرى از زوجات ديگر داشتند که تفصيل آنها در کتب تاريخ مذکور است.

منابع‏

 صحيح بخارى‏

 صحيح مسلم‏

 خصائص امير المؤمنين،   امام نسائى‏

 تاريخ طبرى‏

 الجامع الکبير،  ترمذى‏

 صحيح،  ابن ماجه (سنن)

 روضات الجنات‏

 السيرة النبوية،  ابن هشام‏

 مسند،  ابو حنيفه‏

 مسند،  ابن حنبل‏

 الرياض النضرة،  محب طبرى،  مصر،  1372ه.ق.

 کنز العمال،  متقى هندى‏

 تاريخ بغداد

 مناقب،  ابن حنبل (نسخه عکس از کتابخانه مجلس)

 المستدرک على الصحيحين،  حاکم نيشابورى‏

 استيعاب‏

 اسدالغابة فى معرفة الصحابة

 حلية الاولياء

 فضائل الخمسة،  فيروز آبادى‏

 الغدير،  علامه امينى‏

 شرح نهج البلاغه،  ابن ابى الحديد


نوشته شده در  چهارشنبه 21/6/1386ساعت  1:59 عصر  توسط پارسا رضايي 
  نظرات ديگران()

ماشين


فورد است 1


فورد بيد 2


فورد بيده است 3


نوشته شده در  چهارشنبه 14/6/1386ساعت  6:46 عصر  توسط پارسا رضايي 
  نظرات ديگران()

ها به نظر شما سر اين قطار کدوم طرفه ها

ترن


اگه فهميدين نظر بدين باشه ok


نوشته شده در  چهارشنبه 14/6/1386ساعت  6:36 عصر  توسط پارسا رضايي 
  نظرات ديگران()

 


اگه عکس مي خواين نظر بدين تا براتون بذارم


آق گوش کن : هر چي دلت خواست بگو نترس اون با من


نوشته شده در  سه‏شنبه 13/6/1386ساعت  6:4 عصر  توسط پارسا رضايي 
  نظرات ديگران()

هه هه هه


اگه چيز خنده داريه بگو ماهم بخنديمبخند


نوشته شده در  سه‏شنبه 13/6/1386ساعت  6:0 عصر  توسط پارسا رضايي 
  نظرات ديگران()

هر چي عکس بخواين براتون مي ذارم


اگه مي خواين نظر بدين ......... در ضمن دلتون چيز هاي بد نخوادا


نوشته شده در  سه‏شنبه 13/6/1386ساعت  4:35 عصر  توسط پارسا رضايي 
  نظرات ديگران()

EMPERATOOR

امپراتور در خدمت مردم عزيز ايران

SMS

1-         از شمع 3 چيز آموختم ، ايستاده بميرم ،بي صدا بميرم ، به پاي دوست بميرم.

2-         5راه عزيزترشدن ... ... ... ... ... توخودت عزيزتريني، دنبال چي ميگردي؟

3-         ديگه از چشمم افتادي . صاف افتادي تو قلبم.

4-         عشق تو توي قلبم مثل يه افغاني ميمونه که از ايران بيرون نمي ره.

5-         يه توپ دارم قلقليه ، موي سرم فرفريه ، اس ام اس جديد نداشتم ، سرت کلاه گذاشتم.

6-         صداقت خواستم داشتي ، مهرباني خواستم داشتي ، عشق خواستم داشتي ، قور قوري جون گل کاشتي ، هر چي که خواستم داشتي.

7-         يه روز 2 تا جوجه عاشق همديگه ميشن اما وقتي بزرگ شدند هر دو خروس شدند. پس تا جوجه اي عاشق نشو.

نگران نباشيد بازم براتون دارم اين قصه سر دراز دارد

EMPERATOOR

 

EMPERATOOR

 

امپراتور

 

فعلا خدا نگهدار


نوشته شده در  جمعه 9/6/1386ساعت  9:57 صبح  توسط پارسا رضايي 
  نظرات ديگران()

سکه و طلا                                                ريال

سکه تمام(طرح قديم)                                       1/670/000

سکه تمام(طرح جديد)                                      1/515/000

نيم سکه   775/000                                                       

ربع سکه      445/000                                                  

هر مثقال طلا 17 عيار   671/000                                     

هر گرم طلا 18 عيار   154/900                                      

هر اونس طلا به دلار  674                                                

 

ارز                                                         ريال

دلار امريکا  9350                                                        

يورو    12850                                                            

پوند انگليس 19050                                                      

ريال عربستان 2480                                                      

درهم امارات  2550                                                      

دلار کانادا 9000                                                          

يکصد ين ژاپن 7750                                                    

دلار استراليا 8015                                                        

دينار کويت  32900                                                    

دينار بحرين  24600                                                    

کرون دانمارک 1690                                                   

 کرون سوئد 1380                                                       

سيمکارت(کد)                    خريد                       فروش

سيمکارت 2 صفر  5/150/000                     5/000/000              

سيمکارت 3 صفر 4/250/000